تبلیغات
اینجا فانوسی روشن است - یادداشتهایی در ماهیت عشق،عشق حقیقی،وصال و فراق و... (بخش چهارم)


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :مه دی
تاریخ:دوشنبه 20 آبان 1392-12:00 ق.ظ

یادداشتهایی در ماهیت عشق،عشق حقیقی،وصال و فراق و... (بخش چهارم)


این روزها خیلی حوصله به روز رسانی مطالب وبلاگ را ندارم ، حتی  تصمیم به تعطیلی آن گرفتم، اما از سویی پیگیری و لطف دوستان مرا بر آن داشت برخی دیگر از یادداشتهای پراکنده خودم در باب عشق را منتشر کنم، باشد که مقبول افتد.
*
عشق چون آتشی روشن است و تنها کسی یارای نزدیکی به آن را دارد که در دل آتشی روشن داشته باشد ، چون آتش ، آتش را نمی سوزاند والا خیلی زود سوزندگی آتش عشق وی را پشیمان و منصرف می سازد.
مرا چون خلیل آتشی در دل است 
که پنداری این شعله بر من گل است

عشق حقیقی پر بركت و سودمند است هم در امور دنیوی و هم در امور اخروی باعث رشد و ارتقاء عاشق می شود، عشقی كه جز سرخوردگی و درماندگی حاصلی نداشته ، اصولا عشق نیست.
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

عاشق حقیقی شدن سخت، عاشقی كردن سخت تر و عاشق ماندن و استقامت بر عشق جان در آستین می خواهد.
مكن ز غصه شكایت كه در طریق طلب 
به راحتی نرسید آنكه زحمتی نكشید

یكی از ثمرات عشق اینه كه از عاشق، انسانی متفاوت و مستحكم با تفكرات و روحیات تازه پدید می آورد، پس اگر همان آدم سابق هستید با كمی دلتنگی و افسردگی بیشتر در عشق خود شك كنید.
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
تا نسوزد بر نیاید بوی عود
پخته داند كاین سخن با خام نیست

عشق چون اساسش بر یكی بودن و یكی دیدن و از غیر و حتی خود بریدن  است ، مهمترین كاركردش تربیت انسانی موحد است . و این همان استدلال حضرت یوسف ع در زندان است كه فرمود : 
 أَأَرْبَاب مُتَفَرِّقُونَ خَیْر أَمِ اللَّه الْوَاحِد الْقَهَّار... آیا خدایان پراكنده بهترند یا خداى یگانه مقتدر؟
غلام همت آنم كه پایبند یكی است
به جانبی متعلق شد از هزار برست
دگر به روی كسم دیده بر نمی باشد
خلیل من همه بت های آزری بشكست

ثمره عشق تبدیل كثرت ظاهری و باطنی عاشق به وحدت  است، طوریكه هر انچه جز معشوق و حتی خود عاشق  نیز در آتش عشق می سوزد و نه غیر و نه حتی خودی جز معشوق نمی ماند، پس اگر هنوز گرایش به غیر در برون و یا خودخواهی در درون خود احساس می كنید ، عشق تان كامل و خالص نیست.
غیر معشوق ار تماشایی بود
عشق نبود هرزه سودایی بود
عشق آن شعله است كو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت

جان عاشق در كنار و با یاد معشوق آرام است و هر چیز غیر یاد و حضور او برای وی تحمل ناپذیر و نازیباست.
یار با ماست چه حاجت كه زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
كه سر كوی تو از كون و مكان ما را بس

عاشقی كه تاب عتاب معشوق و خریدن ناز وی را نداشته باشه ، عاشق نیست.
عتاب یار پری چهره عاشقانه بكش
كه یك كرشمه تلافی صد جفا بكند

عشق توام با غم و درد و ناله است، منتهی درد و غمی كه شیرینی و حلاوتش از شادی و سرور بی خبران از عشق هزاران بار بیشتره و امان از درد بی دردی 
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
كه خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

همونطور كه بارها گفته ام عشق بر خلاف دوستی و محبت پر فراز و نشیبه و دائما مسیر سخت تر اما زیباتر و دلرباتر میشه
دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی 

شك و دو دلی و تردید در عشق گناهی نابخشوندنی است، مقام عشق مقام تسلیم و امان هست.
مدعی خواست كه آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

معشوق واقعی همواره یك قدم جلوتر از عاشق هست و همونطور كه قبلا بیان شد شروع عشق بر اثر جذبه و كشش معشوق هست، اگر عاشق مثل پروانه به گرد معشوق می گرده،‌معشوق چون شمعی از درون می سوزه و ذره ذره آب میشه و نور افشانی می كند.
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد
از سمك تا به سمایش كشش لیلا برد

معشوق واقعی دارای صفات نیكو و  محاسن باطنی است كه عشق به آن می تونه دروازه عشق به خوبی مطلق یعنی خداوند متعال باشد ، پس در عشق به یك انسان خطاكار و فاسق كه صرفا ظاهر خوبی داره و یا خوب حرف می زنه ،‌خیری نیست بلكه دروازه ورود به ظلمت و تاریكی است. (هر چند اساسا اون عشق نیست!)
آن یار كزو خانه ما جای پری بود
سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود

عشق یك مقصد نیست یك مسیر و  تنها راه رسیدن به مقام خلیفه و جانشینی خداوند بر روی زمین هست و اصولا همانطور كه عاشق دقیقا نمی دونه از كی پابند عشق شده ، هیچ وقت هم نمی تونه پایانی برای اون متصور بشه.
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

اگر خداوند عشق پاك و حقیقی را نصیبون كرده شكر گزار باشید و به آداب و ادب عاشقی ملتزم و اگر هم هنوز نه ، حیفه كه عاشق نشده از این عالم رخت بر بندید...
در عالم رازهایی است كه جز به بهای عاشقی فاش نمی شود.
عاشق شو ار نه روزی كا رجهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : عشق نوشت 

ترنج
پنجشنبه 14 آذر 1392 10:53 ق.ظ
عشق زمینی ارزش آن در " حضور " است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری. هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر كمال نیست ، بلكه دلیل توقف است.اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
نادر ابراهیمی
جملات شما بسیار زیبا بودن ولی بیشتر در تفسیر عشق الهی عشق زمینی بازتابی از عشق الهی هست ولی کمی نحوه برخورد متفاوت هست وگرنه نیاز به پیدا کدن عشق زمینی نبود برای کامل کردن آن چه که هست. برخلاف عشق الهی که انسان چیزی نیست و باید همه چیز رو از معشوق طلب کنه تا کامل بشه. البته این نظر من هست. میتونه صادق نباشه. موفق باشید :)


پاسخ مه دی : ممنونم
کاش همه مطالب قبلی که در این باب نوشتم را هم بخونید (حداقل سه بخش قبلی این یادداشتها )
من اصلا قائل به تفکیک عشق زمینی و هوایی و ...اینها نیستم چون عشق ماهیت واحدی داره نمیتونیم بگیم که عشق یک جا یک جور و جای دیگر جور دیگر است مثلا فرمول آب همیشه (H2O) است و هر چه غیر این هر چقدر هم شبیه دیگر اب نیست مایع روان و حتی خوشمزه دیگری است، یا بگوییم اتش یک جا می سوزاند و جای دیگر نمی سوزاند خاصیت اتش سوزاندن است ، پس اگر ما به یک تعریف واحد از ماهیت عشق رسیدیم باید از ان چه در عشق خدا و بنده و چه در عشق بین دو انسان دفاع کنیم پس اگر گفتیم عشق الهی اینگونه است و عشق بین دو انسان گونه دیگر پس یکی از آنها عشق نیست
فکر می کنم منظورم را خوب فهمیدید یعنی اگر رابطه ای از تعریف عشق الهی و عشق حقیقی خارج شد پس عشق نیست نوعی وابستگی ، محبت عمیق و همزیستی و خوشبخت کردن یکدیگر و تکامل و ... همه این حرفهای خوب است ولی عشق نیست!!
a3moony
سه شنبه 5 آذر 1392 10:44 ق.ظ
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید


خیلی خوب بود
هر قسمتش می تونست ی پست جدا باشه و دربارش صحبت بشه
ی جورایی حیف شد حتی

این شعر رو خیلی دوس دارم
تقدیم به شما :

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

از سیل اشک شوق، دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

دیگر گذشته، از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سر و سامان کشیده ام

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف
وین یک طرف که منت دونان کشیده ام

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگو قصه که دندان کشیده ام

جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام


یکم بیشتر وقت بذارید ممنون تر میشیم :-) :-D

پاسخ مه دی : ممنونم
چشم
شعر بسیار زیبا و عالی :)
این شعر هم بسیار زیباست :
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
آدمی خوی شود ور نه همان جانورست
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌ترست
من خود از عشق لبت فهم سخن می‌نکنم
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست
نقطه!
دوشنبه 4 آذر 1392 10:22 ب.ظ
در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم / عشق اما خبر از گوشه محراب گرفت!
پاسخ مه دی : ممنون شعر زیبایی بود
آرسین
شنبه 25 آبان 1392 03:27 ب.ظ
خیلی خوب بود....به همچین درجه ای رسیدن واقعا سخته و مسلما کار هرکسی نیست...این نفس لامصب نمیزاره!
.
.
همچین ارتباطی بین خالق و مخلوق خیلی زیباست...خیلی هم کمیاب
پاسخ مه دی : ممنونم
اگر راحت بود که بی مزه می شد، انسان ذاتا از کار راحت بیزار و ملال زده است.
حاج اسماعیل دولابی
دوشنبه 20 آبان 1392 09:01 ب.ظ
"لا اله" یعنی من نیستم، هیچ غیری نیست. "الاّ" تشدیدش یعنی اگر چیزی باقی مانده است کاملا پاک کن. آن وقت بگو: "الله". حالا دیدی که غیر از خدا هیچ کسی و چیزی نیست. هرچه غیریّت دارد، فراموشی دارد، همه را پیامبر اکرم(ص) باطل کرد.
پاسخ مه دی : ممنونم
جمله زیبا و پر مغزی بود از آن عارف عاشق...خدایش بیامرزاد
ستاره
دوشنبه 20 آبان 1392 06:49 ب.ظ
سلام.نوشته زیبا و دلنشینی بود...فقط میشه در برابرش سکوت کرد و به فکر فرو رفت..
واقعا عشق به خدا کاملترین و زیباترین معنای عشقه..
پاسخ مه دی : سلام
ممنون و تشكر از لطف شما
ان شاالله كه همه بتونیم عشق به خداوند متعال را به طور تام و تمام تجربه كنیم.
سادات خانوم
دوشنبه 20 آبان 1392 04:18 ب.ظ
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود/ گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود/
چو هر چه می​رسد از دست اوست فرقی نیست / میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود/
نسیم باد صبا بوی یار من دارد/ چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود/
همی​گذشت و نظر کردمش به گوشه چشم / كه یک نظر بربایم مرا ز من بربود/
به صبر خواستم احوال عشق پوشیدن / دگر به گل نتوانستم آفتاب اندود/
سوار عقل که باشد که پشت ننماید / در آن مقام که سلطان عشق روی نمود/
پیام ما که رساند به خدمتش که رضا/ رضای توست گرم خسته داری ار خشنود/
شبی نرفت که سعدی به داغ عشق نگفت / دگر شب آمد و کی بی تو روز خواهد بود

پاسخ مه دی : ممنون ، چه شعر زیبایی
عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند
برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر
فاطمه
دوشنبه 20 آبان 1392 02:57 ب.ظ
خواهش می كنم هیچ وقت حرف از رفتن نزنید :(
پاسخ مه دی : چشم!
زهرا
دوشنبه 20 آبان 1392 11:26 ق.ظ
عالی بود:)
از عشق حقیقی هر چقدر بیشتر گفته بشه به نظرم باز هم کمه و مهمتر از همه اینکه تا دچارش نشیم نمی تونیم کامل درکش کنیم به حقیقتش پی ببریم و کاملا با این جمله تون موافقم که "در عالم رازهایی است كه جز به بهای عاشقی فاش نمی شود."
مشنو ای دوست که غیر تو مرا کاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه مویت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سرو کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
پاسخ مه دی : ممنونم
دعا کنید حس و حالش باشه تا بتونم بیشتر در این باب قلم بزنم و از عشق حقیقی بگم.
این هم ابیات زیبایی از سعدی
ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
غزال
دوشنبه 20 آبان 1392 10:07 ق.ظ
بله اون که حتما
بارهای بار مطالب شما را می خونم و با دوستانم مطرح و درباره اش بحث می کنم.
اما این دلیل کم نوشتن شما نمیشه.
پاسخ مه دی : ممنون که وقت میزارین و با دقت می خونین چون من هم ساعتها برای نوشتنش وقت میزارم و رو تک تک جملات و واژگانش فکر می کنم.
اونم چشم شاید بعد دهه فعالتر شدم.
غزال
دوشنبه 20 آبان 1392 10:03 ق.ظ
حالا که من از قلم شما خوشم آمده می خواین برین؟؟
پاسخ مه دی : فعلا که مطلب به این طولانی نوشتم که فکر می کنم تا چندین روز بشه راجع بهش فکر و تامل کرد.
دختر پاییز
دوشنبه 20 آبان 1392 09:07 ق.ظ
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان با من سحر کن
میشه حرف از رفتن نزنید؟
پاسخ مه دی : چشم
ناهید
دوشنبه 20 آبان 1392 09:05 ق.ظ
وجود چنین معشوقی تو زندگی خیلی خوب و ضروریه اما از دست دادنش مساوی جان دادن هست!
پاسخ مه دی : خب از دستش ندید!! به همین سادگی!!!
تو متنم نوشتم استقامت و پایداری در راه عشق مهمتر از آغازش هست.
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
سارا
دوشنبه 20 آبان 1392 08:31 ق.ظ
مثل همیشه عالی
دکمه F5 کیبوردم خراب شد از بس صفحه شما را رفرش کردم!!
یعنی چی می خاید برید مگه دست خودتونه؟؟
پاسخ مه دی : ممنونم
و خداوند موس را آفرید!
ظاهرا دست خودم نیست!!
دوشنبه 20 آبان 1392 07:38 ق.ظ
راهیست راهِ عشق که هیچش کناره نیست آن‌جا، جز آن که جان بسپارند، چاره نیست
هر گَه که دل به عشق دهی خوش دمی بود "در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"
ما را ز منع عقل مترسان و مِی بیار! کآن شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
پاسخ مه دی : ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل
مهتاب
دوشنبه 20 آبان 1392 06:20 ق.ظ
چه عجب از این طرفا!!!
شما كه دائم توصیه به عشق می كنید، كسی كه ارزش عاشقی را داشته باشه از كجا باید یافت ؟آدم خوب شاید بشه پیدا كرد، اما آدم خوبی كه ادبیات عاشقی هم بلد باشه كمتر پیدا میشه. این متن های شما بیشتر دل ما را می سوزونه
پاسخ مه دی : من كه همیشه هستم همین حوالی!
عذر می خواهم قصد سوزوندن دل كسی را نداشته و ندارم.
بله جمع شدن این دو صفت در یك نفر سخته، دعا می كنم عشق پاك و حقیقی اونطوری كه میخاین قسمتون بشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.