تبلیغات
اینجا فانوسی روشن است - اسرار دلبری ( شب اول : مقدمه)


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :مه دی
تاریخ:شنبه 27 مهر 1392-08:25 ق.ظ

اسرار دلبری ( شب اول : مقدمه)


گفت : این چه سری است که نوع بشر با انواع خودآرایی ها ، ناز ها و عشوه ها ، شیرین زبانی ها ، زیبایی ها و انواع هنرها توان جذب عمیق و ماندگار در دیگران را ندارند و عده ای ساکت و بی ادعا از کنار تو می گذرند و ناگهان آشوبی و طوفانی در دلت به راه می افتد.
گفتم : افراد زیادی در این باره داد سخن سرداده اند و کتابهای زیادی در باب آیین دوست یابی و آداب دلبری نوشته شده ، برو آنها را بخوان و  این خسته دل را به حال خود واگذار.
گفت : همه را خوانده ام و به کار بسته ام ، اما هیچ کدام راز دلبری به معنایی که گفتم را بر من فاش نساخت.
گفتم : این گوهری است که تنها در مکتب اهل بیت ع و در محضر انسان کامل می توان یافت و لا غیر
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
گفت : من هم به دنبال این گوهر هستم.
گفتم : این نه رویست که من وصف جمالش دانم،این حدیث از دگری پرس که من حیرانم 
گفت : و اما السائل فلا تنهر 
گفتم : حال که اصرار داری به کنایت و اشارت آنچه طوطی وار شنیده و آموخته ام برایت می گویم ، چرا که این مقال در چارچوب واژگان و اصطلاحات نمی گنجد.
حدیث عشق به طومار در نمی گنجد
بیان دوست به گفتار در نمی گنجد
سماع انس که دیوانگان از او مستند
به سمع مردم هشیار در نمی گنجد
و اما برای گام نخست همین بس که بدانی اولین و بزرگترین سر دلبری آن است که به هیچ عنوان در اندیشه دلبری نباشی ، چرا که اگر حتی ذره ای خود را لایق دلبری بدانی شعبه ای از غرور و تکبر در تو لانه کرده و انسانها بالذات از افراد متکبر و مغرور بیزارند و هر چه بکوشی نمی توانی در دل کسی جایی همیشگی و ماندگار باز کنی.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : عشق نوشت 

آرسین
جمعه 3 آبان 1392 01:33 ب.ظ
بر سخنان شخص شخیص شما صحه میگذاریم.
کاملا درست بود..احسنت!
پاسخ مه دی : ممنونم:)
a3moony
یکشنبه 28 مهر 1392 03:57 ب.ظ
یاد ِ داستان عاشقی که میره پیش معشوقش از مولانا افتادم !

عاشق در می زنه و معشوق می پرسه : چه کسی در رو می زنه ؟!

عاشق می گه : من !

معشوق نا امیدانه میگه : برگرد ! اینجا حایی برای انسان های خام نیست ! و در رو باز نمی کنه !

سال ها می گذره و عاشق دوباره بر می گرده و در می زنه !

معشوق می پرسه : چه کسی در رو می زنه ؟!

عاشق این بار می گه : تو ! تویی که در رو می زنی !

معشوق در رو باز می کنه و می گه : توو این خونه اتاقی برای من وجود نداره ! داخل شو !

برای رسیدن به معشوق باید "خود" رو ترک کرد چون منبع ِ خودخواهی و خودپرستیه ! واقعیت اینه که مرزها و محدودیت ها عامل ِ جداییه ! "خود" متمایز کننده انسان از دیگریه ... پس "خود" مرزیه بین ِ ما و دیگران !
پاسخ مه دی : ممنونم :)
داستان زیبایی بود.
یان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
سارا
شنبه 27 مهر 1392 10:07 ب.ظ
گام نخست عجب پارادوكسی بود !!امان از غرور و آدمهای مغرور خود دلبر پندار
ما منتظر دومیش هستیم هیج جا نمی ریم همین جا هستیم
پاسخ مه دی : ممنونم :)
اتفاقا اسرار عشق و عاشقی جمع بین همین تضادها و پارادوكسهاست كه در آینده بیشتر بهش می پردازم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.